تبليغاتX
دلنوشته های بارانی


دلنوشته های بارانی

شمع می سوزد و پروانه

  به دورش همه شب،

 

 من که می سوزم وپروانه

 ندارم چه کنم؟

نوشته شده در دوشنبه 1389/12/16ساعت 19:23 توسط امیزه| |

من به آمار زمین مشکوکم ،

که اگر شهر پر از آدم هاست...

پس چرا این همه آدم تنهاست...!؟

نوشته شده در دوشنبه 1389/12/16ساعت 19:23 توسط امیزه| |

به راستي چقدرسخت است

              خندان نگه داشتن لب ها در زمان گريستن قلب ها

                             و تظاهر به خوشحالي در اوج غمگيني

 

 و چه دشوار و طاقت فرساست گذراندن روزهايي تنهايي

                و بي ياوري درحالي كه تظاهر مي كني هيچ چيز برايت اهميت ندارد

                                 اما چه شيرين است درخاموشي

                                 وتنهايي به حال خود گريستن

نوشته شده در دوشنبه 1389/12/16ساعت 19:15 توسط امیزه| |

امروز درست 2 ماه و بیست و پنج روزه که ندیدمت...

ولی هر روز آسمون رو میبینم , ابرارو میبینم و به یاد تو میفتم!

ابرای اینجا خیلی قشنگن ولی...

نوشته شده در دوشنبه 1389/12/16ساعت 19:13 توسط امیزه| |

یاد قلبت باشد ، یک نفر هست که این جا

بین آدم هائی ، که همه سرد و غریبند با تو

تک و تنها ، به تو می اندیشد

و کمی ،

دلش از دوری تو دلگیر است ...

مهربانم ، ای خوب !

یاد قلبت باشد ، یک نفر هست که چشمش ،

به رهت دوخته بر در مانده

و شب و روز دعایش اینست :

زیر این سقف بلند ، هر کجائی هستی ، به سلامت باشی

و دلت همواره ، محو شادی و تبسم باشد ...

مهربانم ، ای خوب !

یاد قلبت باشد یک نفر هست که دنیایش را ،

همه هستی و فردایش را ، به شکوفائی احساس تو ، پیوند زده

و دلش می خواهد ، لحظه ها را با تو ، به خدا بسپارد ...

مهربانم ، ای خوب !

یک نفر هست که با تو

تک و تنها ، با تو

پر اندیشه و شعر است و شعور !

پر احساس و خیال است و سرور !

مهربانم ، ای یار ،

یاد قلبت باشد یک نفر هست که با تو ،

 به خداوند جهان نزدیک است

و به یادت ، هر صبح ، گونه سبز اقاقی ها را

از ته قلب و دلش می بوسد

و دعا می کند این بار که تو

با دلی سبز و پر از آرامش ، راهی خانه خورشید شوی

و پر از عاطفه و عشق و امید

به شب معجزه و آبی فردا برسی ...

نوشته شده در دوشنبه 1389/12/16ساعت 19:11 توسط امیزه| |

دخترک هميشه مي گفت:من براي نجابت و وفا و زيباييت عاشق تو شدم پسرک براي روز

 تولدش سه حيوان خانگي به او هديه داد ...اسب و سگ و يک پرنده زيبا! تا دخترک

 خواست دليل اينکار را بپرسد.... پسرک رفته بود براي هميشه..........

نوشته شده در دوشنبه 1389/12/16ساعت 19:9 توسط امیزه| |

امیری به شاهزاده خانمی گفت: من عاشق توام.

شاهزاده گفت : زیباتر از من خواهرم است که در پشت سر تو ایستاده است.

امیر برگشت و دید هیچکس نیست .

شاهزاده گفت : تو عاشق نیستی ؛ عاشق به غیر نظر نمی کند!!!
نوشته شده در چهارشنبه 1389/11/13ساعت 14:23 توسط امیزه| |

خدا بر شانه های کوچک انسان دست گذاشت
             وگفت:

یادت می آید تورا دو بال و دو پا آفریدم!!

زمین وآسمان هر دو برای تو بود.

 اما......   تو آسمان را ندیدی

راستی عزیزم،بال هایت را کجا جا گذاشتی؟؟؟؟؟

نوشته شده در چهارشنبه 1389/11/13ساعت 14:19 توسط امیزه| |

هر جا چراغي روشنه از ترس تنها بودنه

اي ترس تنهايي من اينجا چراغي روشنه

اينجا يكي از حس شب احساس وحشت مي كنه

هرروز از فكر سقوط با كوه صحبت مي كنه

جايي كه من تنها شدم، شب قبله گاهه آخره

اينجا تو اين قطب سكوت، كابوس طولاني تره

من ماه ميبينم هنوز اين كور سوي روشنه

اينقدر سو سو مي زنم شايد يه شب ديدي منو

نوشته شده در چهارشنبه 1389/11/13ساعت 14:11 توسط امیزه| |

نمیدانم 
 

گنجشک ها که آنقدر شبیه همند

چطور همدیگر را میشناسند

و نمیدانم

چقدر شبیه من هست

  که تو دیگر مرا نمیشناسی!

نوشته شده در پنجشنبه 1389/11/07ساعت 21:27 توسط امیزه| |

بزرگترین متهم تاریخ کسی است که نداند قلبش برای چه کسی میتپد

چرا من باید متهم بشم

شبای تنهایی واقعا سرده اینقدر سرد که من دارم یخ میزنم

یخ زدم از تنهایی....

نوشته شده در پنجشنبه 1389/11/07ساعت 21:26 توسط امیزه| |

گفته بودي دلتنگي هايم را با قاصدک ها قسمت کنم تا به گوش تو برسانند. مي گفتي قاصدکها گوش شنوا دارند غم هايت را در گوششان زمزمه کن و به باد بسپار . من اکنون صاحب دشتي قاصدکم. اما مگر تو نمي دانستي قاصدکهاي خيس از اشک مي ميرند؟
نوشته شده در دوشنبه 1389/11/04ساعت 15:0 توسط امیزه| |

به کجا باید رفت؟

ز که باید پرسید؟

واژه عشق و پرستیدن چیست؟

جان اگر هست چرا در من نیست؟

من که خود میدانم . . .

راه من راه فناست

قصه عشق فقط یک رویاست

اه ای راه سکوت

اه ای ظلمت شب

من همان گمشده این خاکم

به خدا عاشق قلبی پاکم

نوشته شده در دوشنبه 1389/11/04ساعت 14:38 توسط امیزه| |

عشق چيست؟ مادر گفت عشق يعني فرزند. پدر گفت عشق يعني همسر. دخترک گفت عشق يعني عروسک. معلم گفت عشق يعني بچه ها. خسرو گفت عشق يعني شيرين. شيرين گفت عشق يعني خسرو . اما فرهاد هيچ نگفت. فرهاد نگاهش را به آسمان برد؟ باچشماني باراني. ميخواست فرياد بزند اما سکوت کرد!‌ميخواست شکايت کند اما نکرد. نفسش ديگر بالا نمي آمد؟ سرش را پايين آورد و رفت! هر چند که باران نمي گذاشت جلوي پايش را ببيند! ولي او نايستاد. سکوت کرد و فقط رفت. چون ميدانست او نبايد بماند. و عشق معنا شد...
نوشته شده در یکشنبه 1389/11/03ساعت 17:47 توسط امیزه| |

نام من عشق است ،                می شناسیدم ؟

زخمی ام زخمی سراپا ،            می شناسیدم؟

با شما طی کرده ام راه درازی را

خسته ام خسته ،                       می شناسیدم ؟

این زمان گرچه ابری پوشانده است رویم

من همان خورشید تابانم ،             می شناسیدم ؟

این چنین بیگانه از من رو مگردانید،

در کف فرهاد تیشه من نهادم ، من

من شکستم بیستون را ، من

من همان مهربان سال های دورم

رفته ام از یادتان یا ،                    می شناسیدم ؟

نام من عشق است ،                  می شناسیدم ؟

نوشته شده در یکشنبه 1389/11/03ساعت 17:26 توسط امیزه| |

رفیق مثل کفش می مونه,رفاقت مثل جاده

خیلی سخته وسط جاده بفهمی پا برهنه ای...

 

با رفیقت مثل چتر رفتار نکن که هروقت بارون بند اومد فراموشش کنی

 

با چتر باشم یا بدون چتر فرقی نمیکنه

بی دوست خیس بارانم...

 

زندگی قافیه باران است

من اگر پاییزم و درختان امیدم همه بی برگ شدند

تو بهاری و به اندازه ی باران خدا زیبایی...

 

می پرسند رو به راهی؟!

آری,اگر بدانم تو از کدامین راه می آیی...

 

کاش سزای دل شکستن مرگ بود

تا کسی از ترس جانش دلی را نمی شکست...

 

هوا گرفته بود

باران می بارید

کودکی آهسته گفت:

خدایا گریه نکن,درست میشه...

 

هیچوقت خودت را برای کسی شرح نده

کسی که دوستت داشته باشد نیازی به این کار ندارد

و کسی که دوستت نداشته باشد آن را باور نخواهد کرد...

 

کودکی نکردم تا زودتر بزرگ شوم

و زمان...

چه دیر می گذشت...

ولی امروز سالها چنان زود می گذرد که تمام زندگی برایم بچه بازی می نماید...

نوشته شده در یکشنبه 1389/11/03ساعت 16:45 توسط امیزه| |

به سراغ من اگر می آیی دیگر آسوده بیا

چند وقتیست که فولاد شده چینی نازک تنهایی من...

نوشته شده در یکشنبه 1389/11/03ساعت 11:50 توسط امیزه| |

يکي بود يکي نبود , 

اوني که بود تو بودي و اوني که نبود من بودم !

يکي داشت و يکي نداشت ,

 اوني که داشت تو بودي و اونيکه تو رو نداشت من بودم !

يکي خواست و يکي نخواست ,

اونيکه خواست تو بودي اونيکه بي تو بودن رو نخواست من بودم !

يکي آورد و يکي نياورد ,

اون که آورد تو بودي و اونيکه به هيچ کس جز تو ايمان نياورد من بودم !

يکي برد و يکي باخت ,

اونيکه برد تو بودي و اونيکه دل به تو باخت من بودم !

 يکي گفت و يکي نگفت ,

اونيکه گفت تو بودي و اوني که دوست دارم رو به هيچ کس جز تو نگفت من بودم

نوشته شده در یکشنبه 1389/11/03ساعت 11:47 توسط امیزه| |

گرگ را از هر طرف بنویسی گرگ

مثل درد

درد را هم از هر طرفی که بنویسی بازم همون درده هیچ تغییری نمیکنه

گرگ اگه بهت حمله کنه جای سالم تو بدنت باقی نمیزاره

درد هم همینطوره

اگه تو چنگالش اسیر بشی دیگه هیچوقت نمیتونی یه روح سالم داشته باشی

ولی

زخمای که چنگال گرگ رو بدنت میزاره را میتونی درمان کنی

اما زخمای درد را نه باید تا اخر عمرت تحملشون کنی

وقتی گرگ بهت حمله میکنه اگه کسی از کنارت رد بشه

واست دل سوزی میکنه

یا اگه خیلی مرام داشته باشه میاد طرفت و بهت کمک میکنه

اما وقتی اوار درد رو سرت خراب میشه ادامایی که اطرافت هستن

نمیفهمن که داری داغون میشی

هیچکدوم نمیفهمن که اگه داری میخندی نشونه خوشبختی و رضایت نیست

حالا  اگه خیلی باهوش باشن و بفهمن که درد داری

تنها کاری که میکنن اینه که مثل بقیه با حرفاشون درد

روی دردات نزارن

ولی هیچکس نیست که کمکت کنه

من ترجیح میدم توی چنگال گرگ اسیر بشم

اما بتونم از چنگال درد فرار کنم

نوشته شده در چهارشنبه 1389/10/29ساعت 22:20 توسط امیزه| |

آرزوی قشنگیست

داشتن رد پای تو کنار رد پای من

بر دشت سپید پوشیده از برف

اما هنوز نه برف اومده و ... نه تو

نوشته شده در چهارشنبه 1389/10/29ساعت 22:18 توسط امیزه| |

من به  مدرسه میرفتم تا در س بخوانم
تو به مدرسه میرفتی به تو گفته بودند باید دکتر شوی
او هم به مدرسه میرفت اما نمی دانست چرا...

من پول تو جیبی ام را هفتگی از پدرم میگرفتم
تو پول توجیبی نمیگرفتی همیشه پول درخانه شما دمدست بود
او هر روز بعد از مدرسه کنار خیابان آدامس میفروخت

معلم گفته بود انشا  بنویسید
موضوع این بود علم بهتر است یا ثروت

من نوشته بودم علم  بهتر است
مادرم می گفت با علم می توان به ثروت رسید
تو نوشته بودی علم بهتر است
شاید پدرت گفته بود تو از ثروت بی نیازی
او اما انشا ننوشته بود برگه ی او سفید بود
خودکارش روز قبل تمام شده بود

معلم آن روز او را تنبیه کرد
بقیه بچه ها به او خندیدند
آن روز او برای تمام نداشته هایش گریه کرد
هیچ کس نفهمید که او چقدر احساس حقارت کرد
خب، معلم نمی دانست او پول خرید یک خودکار را نداشته
شاید معلم هم نمی دانست ثروت و علم
گاهی به هم  گره می خورند
گاهی نمی شود بی ثروت از علم چیزی نوشت

من در خانه ای بزرگ می شدم  که بهار
توی حیاطش بوی پیچ امین الدوله می آمد
تو در خانه ای بزرگ  می شدی که شب ها در آن
بوی دسته گل هایی می پیچید که پدرت برای مادرت  می خرید
او اما در خانه ای بزرگ می شد که در و دیوارش
بوی سیگار و تریاکی را می داد که پدرش می کشید

سال های آخر دبیرستان بود
باید آماده می شدیم برای ساختن آینده

من باید بیشتر درس می خواندم دنبال کلاس های  تقویتی بودم
تو تحصیل در دانشگا های خارج از کشور برایت آینده ی بهتری را رقم می زد
او اما نه انگیزه داشت نه پول. درس را رها کرد دنبال کار می گشت

روزنامه چاپ شده بود
هر کس دنبال چیزی در روزنامه می گشت

من رفتم  روزنامه بخرم که اسمم را در صفحه ی قبولی های کنکور جستجو کنم
تو رفتی روزنامه بخری تا دنبال آگهی اعزام دانشجو به خارج از کشور بگردی
او اما نامش در روزنامه بود روز قبل در یک نزاع خیابانی کسی را کشته بود

من آن روز خوشحال تر از آن بودم
که بخواهم به این فکر کنم که کسی کسی را  کشته است
تو آن روز هم مثل همیشه بعد از دیدن عکس های روزنامه
آن را به کناری انداختی
او اما آنجا بود در بین صفحات روزنامه
برای اولین بار بود در زندگی اش
که این همه به او توجه شده بود

چند سال گذشت
وقت گرفتن نتایج بود

من منتظر گرفتن مدارک دانشگاهی ام بودم
تو می خواستی با مدرک پزشکی ات برگردی. همان آرزوی دیرینه ی پدرت
او اما هر روز منتظر شنیدن صدور حکم اعدامش بود

وقت قضاوت بود
جامعه ی ما همیشه قضاوت می کند

من خوشحال بودم که مرا تحسین می کنند
تو به خود می بالیدی که  جامعه ات به تو افتخار می کند
او شرمسار بود که سرزنش و نفرینش می کنند

زندگی ادامه دارد
هیچ وقت پایان نمی گیرد

من موفقم من میگویم نتیجه ی تلاش خودم است!!!
تو خیلی موفقی تو میگویی نتیجه ی پشت کار خودت است!!!
او اما زیر مشتی خاک است. مردم گفتند مقصر خودش است !!!!

من , تو , او
هیچگاه در کنار هم نبودیم
هیچگاه یکدیگر را نشناختیم

اما من و تو اگر به جای او بودیم
آخر داستان چگونه بود؟؟؟

نوشته شده در چهارشنبه 1389/10/29ساعت 22:13 توسط امیزه| |


حکم دل بود و تمام حکم من یک شاه دل     لا اقل این دست اول تک نمی انداختی...

نوشته شده در چهارشنبه 1389/10/29ساعت 22:7 توسط امیزه| |

اون (دختر) رو تو يک مهموني ملاقات کرد و آخر مهماني، دختره رو به نوشيدن يک قهوه دعوت کرد، دختر شگفت زده شد اما از روي ادب، دعوتش رو قبول کرد. توي يک کافي شاپ نشستند، پسر عصبي تر از اون بود که چيزي بگه، دختر احساس راحتي نداشت و با خودش فکر مي کرد، “خواهش مي کنم اجازه بده برم خونه…”
يکدفعه پسر پيش خدمت رو صدا کرد، “ميشه لطفا يک کم نمک برام بياري؟ مي خوام بريزم تو قهوه ام.” همه بهش خيره شدند، خيلي عجيبه! چهره اش قرمز شد اما اون نمک رو ريخت توي قهوه اش و اونو سرکشيد. دختر با کنجکاوي پرسيد، “چرا اين کار رو مي کني؟” پسر پاسخ داد، “وقتي پسر بچه کوچيکي بودم، نزديک دريا زندگي مي کردم، بازي تو دريا رو دوست داشتم، مي تونستم مزه دريا رو بچشم مثل مزه قهوه نمکي. حالا هر وقت قهوه نمکي مي خورم به ياد بچگي ام مي افتم، زادگاهم، براي شهرمون خيلي دلم تنگ شده، برا والدينم که هنوز اونجا زندگي مي کنند.” همينطور صحبت مي کرد، اشک از گونه هاش سرازير شد. دختر شديدا تحت تاثير قرار گرفت. يک احساس واقعي از ته قلبش. مردي که مي تونه دلتنگيش رو به زبون بياره، اون بايد مردي باشه که عاشق خونوادشه، هم و غمش خونوادشه و نسبت به خونوادش مسئوليت پذيره… بعد دختر شروع به صحبت کرد، در مورد زادگاه دورش، بچگيش و خونوادش.
مکالمه خوبي بود، شروع خوبي هم بود. اونها ادامه دادند به قرار گذاشتن. دختر متوجه شد در واقع اون مرديه که تمام انتظاراتش رو برآورده مي کنه: خوش قلبه، خونگرمه و دقيق. اون اينقدر خوبه که مدام دلش براش تنگ ميشه! ممنون از قهوه نمکي! بعد قصه مثل تمام داستانهاي عشقي زيبا شد، پرنسس با پرنس ازدواج کرد و با هم در کمال خوشبختي زندگي مي کردند….هر وقت مي خواست قهوه براش درست کنه يک مقدار نمک هم داخلش مي ريخت، چون مي دونست که با اينکار حال مي کنه.
بعد از چهل سال، مرد در گذشت، يک نامه براي زن گذاشت، ” عزيزترينم، لطفا منو ببخش، بزرگترين دروغ زندگي ام رو ببخش. اين تنها دروغي بود که به تو گفتم— قهوه نمکي. يادت مياد اولين قرارمون رو؟ من اون موقع خيلي استرس داشتم، در واقع يک کم شکر مي خواستم، اما هول کردم و گفتم نمک. برام سخت بود حرفم رو عوض کنم بنابراين ادامه دادم. هرگز فکر نمي کردم اين شروع ارتباطمون باشه! خيلي وقت ها تلاش کردم تا حقيقت رو بهت بگم، اما ترسيدم، چون بهت قول داده بودم که به هيچ وجه بهت دروغ نگم… حال من دارم مي ميرم و ديگه نمي ترسم که واقعيت رو بهت بگم، من قهوه نمکي رو دوست ندارم، چون خيلي بدمزه است… اما من در تمام زندگيم قهوه نمکي خوردم! چون تو رو شناختم، هرگز براي چيزي تاسف نمي خورم چون اين کار رو براي تو کردم. تو رو داشتن بزرگترين خوشبختي زندگي منه. اگر يک بار ديگر بتونم زندگي کنم هنوز مي خوام با تو آشنا بشم و تو رو براي کل زندگي ام داشته باشم حتي اگه مجبور باشم دوباره قهوه نمکي بخورم.
اشک هاش کل نامه رو خيس کرد. يه روز، يه نفر ازش پرسيد، ” مزه قهوه نمکي چيست؟ اون جواب داد “شيرينه”
نوشته شده در چهارشنبه 1389/10/29ساعت 21:54 توسط امیزه| |

همه چیز آرام.....آرام ... باورت می شود ؟
دیگر یاد گرفته ام شبها بخوابم " با یاد تو "
تو نگرانم نشو !
همه چیز را یاد گرفته ام !
راه رفتن در این دنیا را هم بدون تو یاد گرفته ام !
یاد گرفته ام که چگونه بی صدا بگریم !
یاد گرفته ام که هق هق گریه هایم را با بالشم ..بی صدا کنم !
تو نگرانم نشو !!
همه چیز را یاد گرفته ام !
یاد گرفته ام چگونه با تو باشم بی آنکه تو باشی !
یاد گرفته ام ....نفس بکشم بدون تو......و به یاد تو !
یاد گرفته ام که چگونه نبودنت را با رویای با تو بودن...
و جای خالی ات را با خاطرات با تو بودن پر کنم !
تو نگرانم نشو !
همه چیز را یاد گرفته ام !
یاد گرفته ام که بی تو بخندم.....
یاد گرفته ام بی تو گریه کنم...و بدون شانه هایت....!
یاد گرفته ام ...که دیگر عاشق نشوم به غیر تو !
یاد گرفته ام که دیگر دل به کسی نبندم ....
و مهمتر از همه یاد گرفتم که با یادت زنده باشم و زندگی کنم !
اما هنوز یک چیز هست ...که یاد نگر فته ام ...
که چگونه.....!
برای همیشه خاطراتت را از صفحه دلم پاک کنم ...
و نمی خواهم که هیچ وقت یاد بگیرم ....
تو نگرانم نشو !!
"فراموش کردنت" را هیچ وقت یاد نخواهم گرفت...
نوشته شده در جمعه 1389/10/24ساعت 12:34 توسط امیزه| |

گاهی گمان نمیکنی ولی میشود

گاهی نمیشود  نمیشود که نمیشود

گاهی هزار دوره دعا بی اجابت است

گاهی نگفته قرعه به نام تو میشود

گاهی گدای گدای گدایی و بخت نیست

گاهی تمام شهر گدای تو میشود


نوشته شده در چهارشنبه 1389/10/22ساعت 9:29 توسط امیزه| |

در تصویری از لحظه های زندگیم همه جا دو رد پا می دیدم

یکی از آن من بود و دیگری رد پای خدا !

در بعضی صحنه ها دیدم رد پا فقط یکی است

پرسیدم خدایا من به حضور تو در تمام ثانیه های زندگیم ایمان دارم پس چگونه است؟

خدا گفت:بنده من تو را من دوست میدارم انها لحظه های سخت زندگی توست که

من تو را بر دوش کشیده ام و ان رد پا از ان من است....

نوشته شده در چهارشنبه 1389/10/22ساعت 8:48 توسط امیزه| |

بزار دستای سياه سرنوشت تو رو ازم بگيره..
بزار گردش روزگار هر کدوممونو يه طرف ببره..
اما من دوستت دارم..
حتی اگه يه روز هم خونت..يارت..دوستت يا حتی يه رهگذر تو زندگيت نباشم..
اما ميدونی..
به حرمت ضربانای قلبم واسه لحظه های که به فکرت بودم..
به حرمت نگاه های خيالی که در پس اون چشمای عاشقتو تو خاطرم می پروروندم..
دوستت دارم..
به تعداد بازدمای حسرت گونم که در آرزوی بودنت در کنارم از سينه بيرون ميدادم..
به حرمت بوسه هايی که در نبودت نثار گونه های خياليت می کردم..و به تعداد جدال هایی که واسه پایان دادن عشقت برانگیختم..
دوستت دارم..


و تو به اندازه تمام اذیت هام منو ببخش..


 بزرگترین آرزوم اینه که به تمام آرزوهات در کنار اونی که دوسش داری برسی.. آرزو می کنم خوشبخت باشی و میدونم که خودم میتونم شاهد این خوشبختی باشم و ببینم آرزوم برآورده شده

ارببینم آرزوم برآورده شده..ممنون که حرفامو خوندی..دیگه حرفی نمونده..می تونم بگم...

شده..ممنون که حرفامو خوندی..دیگه حرفی نمونده..می تونم بگم... خداحافظ

نوشته شده در جمعه 1389/10/17ساعت 13:7 توسط امیزه| |

لبخند می زنی

لبخند می زنم

پشت لبخندم پنهان می شوم

تمام درونم نابود می شود و لبخند می زنم

می دانم ديگر حرفهايم معجزه نمی کنند

با كدام واژه بگويم؟!

دلم تنگ می شود

دلم می گيرد

 خستم . خسته تر از اونی که بخوام تقلا کنم !

نوشته شده در جمعه 1389/10/17ساعت 13:4 توسط امیزه| |

افسوس . . . افسوس . . . افسوس!

افسوس كه قصه مادر بزرگ درست بود

هميشه يكي بود و .... يكي نبود

نوشته شده در جمعه 1389/10/03ساعت 14:42 توسط امیزه| |

فقر ، گرسنگی نیست ، عریانی  هم  نیست ......
فقر ،چیزی را « نداشتن » است ، ولی  آن چیز پول نیست ..... طلا و غذا نیست  .......
فقر  ،  همان گرد و خاكی است كه بر كتاب های فروش نرفتهء یك كتابفروشی می نشیند ......
فقر ،  تیغه های برنده ماشین بازیافت است ،‌ كه روزنامه های برگشتی را خرد می كند ......
فقر ، كتیبه سه هزار ساله ای است كه روی آن یادگاری نوشته اند .....
فقر ، پوست موزی است كه از پنجره یك اتومبیل به خیابان انداخته می شود .....
فقر ،  همه جا سر می كشد ........
فقر ، شب را« بی غذا » سر كردن نیست ..
فقر ، روز را « بی اندیشه»  سر كردن است ..

نوشته شده در جمعه 1389/10/03ساعت 14:39 توسط امیزه| |

Design By : Night Melody